مریضی عســــــــل
سلام گلای من
خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما هم بد نیستیم.
روز چهار شنبه اصلا روز خوبی نبود.
یعنی اولش خیلی بد شروع شد ولی بعدش بهتر شد.
صبح روز چهارشنبه ساعت 4:45 بیدار شدم که به عسلی آب بدم
وقتی براش آب بردم دیدم تب شدیدی داره.
بردیمش دکتر تبش 5/38 بود.
یه آمپول زدیم و بایه مقدار دارو اومدیم خونه.
دخترم اصلا حال نداشت خیلی حالش بد بود
توی این عکس بعد از اینکه از دکتر اومدیم داره کارتون میبینه

ولی چون تبش خیلی بالا بود چشماش درد گرفت
و بعد از کلی گریه
خوابش برد.
ساعت 11 بیدار شد ولی بازم بی حال بود.
بعد از کلی دلداری و ناز کشیدن
صبحونشو خورد و یکم آروم شد.
قرار بود مامان جون و دایی جون هم بیان خونمون برا همین عسل گفت که موهاشو فر کنم.
خوشگل مامان با تمام بی حوصلگی بازم به فکر موهاش بود
این کلاه هارو هم چند روز پیش براش خریدیم



بعد من رفتم آشپز خونه تا کارامو انجام بدم
عسل هم چون خیلی بی حوصله بود ازم آب خواست تا با سرنک بخوره


بعد مامان جون و دایی جون اومدن وعسل هم یکم روحیه گرفت
فرداش بابا خونه نبود ساعت 7 روز پنجشنبه بود که دیدیم عسل بازم حالش بد شد دوباره تب کرده
با مامانم بردیمش دکتر و با یه عالمه داروی دیگه اومدیم خونه
تو راه خونه رفتیم پارک و عسل یکم بازی کردو موقع برگشت بازم گریه میکرد
اینجا با دایی جون دارن بازی میکنن


اینجا هم چون پیرزنه چشم نداشت براش چشم کشیده بود

خلاصه روز خوب و بد قاطی شده بود و به خیر و خوشی تموم شد
الانم حال دخملم خیلی خوبه خدارو شکر
دختر گلم عاشقتم


مریضی عســــــــل
